گزارش روز اول کارگاه
"تاثیر حوزه های زیستی بر رفتارهای بازیگرانه"
رهایی و با همی (با موزیک ترنس، بازیگرها شروع به تحرک بدنی کردند. این تحرک نباید مثل رقص ملتزم به زیبایی و هارمونی می بود. تنها رها کردن همه ی نقاط بدن باید اتفاق می افتاد هماهنگ با موزیک؛ حتی اگر بدنمان بی ریخت به نظر می آمد. بعد از این کار، بازیگرها دو به دو رو به روی هم شدند و بعد پاها هارمونی پیدا کردند و بالاتنه هنوز بی ریخت بود. بعد از این هم کل بدن هارمونی پیدا کرد و رقص شد و فقط صورت بود که مثل قبل مانده بود و حرکت های بد ریخت با موزیک انجام می داد. بعد از این بر صورت هم شروع به فریاد زدن و بعد بلند بلند شروع به خندیدن کردند.)
شناخت (دو شکل شناخت مثال زده شد. شناخت از سر "ساختن" و از سر "مصرف کردن"؛ مثلاً قهوه درست کردن/ نوشیدن. کسی که قهوه درست می کند شکل شناختش از قهوه متفاوت است با کسی که بنابر نوشیدن بسیار، قهوه ها را می شناسد و قهوه ی خوب و بد را از هم تمییز می دهد. بازیگر هم باید نسبتش را با بازیگری از همان اول معلوم کند که آیا می خواهد درست کند یا مصرف کند. هیچ کدام بر دیگری برتری ندارد و هر کدام جایگاهی دارد. ولی این شکل ورکشاپ ها برای رسیدن به شناخت"درست کردنی" است.)
ترسیم کلی ورکشاپ (بدن ما متاثر از خیلی از چیزهاست: محل کارمان، جای خوابمان، طرز نشستنمان، سکسمان، آدم های مورد علاقه مان، شرایط فرهنگی و اخلاقی و سیاسی و دینی و... جامعه، اساطیر و ناخودآگاه جمعی و... . در این ورکشاپ سرچشمه های تاثیرها و سرکوب ها و موانع و بهره ها به کمک تمرین های عملی بررسی می شوند.)
کودکی (بازیگرها دراز کشیدند و قرارمان شد که به یاد لحظات قبل از خواب که مروری بر خاطرات و لحظات گذشته می کنیم؛ کودکی مان را به یاد بیاوریم- کودکی قبل از به مدرسه رفتن-. که چه شکلی بودیم و چگونه راه می رفتیم و چه بازی ها و شیطنت هایی می کردیم. بازیگرها، چشم هاشان را بستند و کنار هم دراز کشیده، خاطراتشان را مرور کردند.)
استراحت 10دقیقه
تعریف خاطره ی کودکی (بازیگرها به دایره نشستند و هر یک خاطره ای از کودکی اش گفت. قرار بر این شد که برای هر خاطره ای معنی سازی بر مبنای امروز انجام گیرد. مثال هم خاطره ای بود که برایشان تعریف کردم: بچه که بودم گوگرد سر چوب کبریت ها را می خوردم. این خاطره زیاد خاطره ی مهمی نیست و انگاری نمی تواند نقشی در آینده بازی کند. ولی حالا بخشی از آتیشی شدن یهویی یا هیجانی شدن بیخودم را می گذارم به حساب گوگردهایی که رفته به خورد خونم و حالا دارد آتش می گیرد. خاطرات خوبی بازیگرها تعریف کردند؛ چه خاطره ی خوش و شیطنت آمیز و چه خاطره ی جدی و کابوس وار.)
فیگوری از کودکی (قرارمان شد که هر یک از بازیگرها کاراکتری از کودکی را بازسازی کند. مثلاً کاراکتری از کارتونی یا عضوی از خانواده یا یکی از اسباب بازی هایی که در کودکی برایمان کاراکتر مخصوص به خود را داشته است و یا چیزها یا کسانی شبیه به این که در کودکی برایمان محبوب بوده اند.)
تنفس (بازیگرها ایستاده اند. دخترها یک سمت پلاتو و پسرها سوی دیگر پلاتو. قرار شد که هریک از یکی از آنطرفی ها را انتخاب کند برای سکس اما به روی خود نیاورد. یعنی هیچ کسی نباید بفهمد که چه کسی را انتخاب کرده است. بعد شروع می کنند به قدم زدن بین هم و این احساس سکسی و تصویر واقعی فردی که انتخاب کرده اند در ذهن بزرگتر می شود اما نباید به روی خودشان بیاورند. ناگهان باید فرد دیگری هم برایشان سکسی شود. یعنی در ذهن خود بازیگر دیگری که در پلاتو هست را انتخاب کنند. حالا بین تصویر نفر اول و دوم درگیری است. بالاخره نفر دوم در ذهن می ماند. لحظاتی با این فرد در ذهن می گذراند. نفر سوم هم در این میان انتخاب می شود. با آمدن نفر سوم به ذهن، نفر اول هم دوباره یادآوری می شود و هر سه نفر در ذهن بازیگر، خواستنی اند. اینجاست که همه می ایستند. و بازیگر، اینگونه نفر اول را تصور می کند که نفر اول می خواهد با او بخوابد. بازیگر با نفر می خوابد ولی ما هیچ حرکتی از او نمی بینیم جز حرکات غیرارادی و تنفس ناشی از تصور سکس. اینجاست که تنفس معنای متفاوتی می یابد و شکل مشخص و تنهای خود را نشان می دهد. بازیگر فقط با ابزار تنفس می رساند که در حال انجام چه کاری ست. بعد از این نفر دوم وارد می شود. با نفر اول درگیر می شود و او را خارج می کند. با بازیگر شروع به سکس می کند و ما از بازیگر جز تنفس نمی بینیم و نمی شنویم. نفر سوم وارد می شود. دونفر اول را می آورد و با آنها حرف می زند و نتیجه این می شود که 4 نفری با هم سکس می کنند و صدای تنفس تغییر می کند و به اوج می رسد.)
خلوت (به یک طرف پلاتو آمدم و همه ی بازیگرها در طرف دیگر ماندند. قرار بر حرکتی شد که در خلوت ترین جا انجام می شود. کاری که پیش دیگران انجام نمی دهیم؛ مثل خودارضائی یا گوزیدن یا جوش ران ترکاندن یا چیزهایی بسیار شبیه به اینها. من تماشاگر شدم و آنها انگاری در کنار هم باید برای من به عنوان تماشاگر آماده می شدند که خلوت ترین کار را انجام دهند. تا شروع کردند به انجام کار، یکی یکی را به سمتی که خودم بودم آوردم تا گروه بازیگرها دو قسمت شدند که روبروی هم در حال انجام کاری مخفیانه بودند مثل ور رفتن با خود یا عرق خوردن و مشروب خوردن یا دست به دماغ کردن و لیس زدن فردی خیالی و نوازش دیگری و... یک گروه تماشاگر گروه دیگر شد و بالعکس.)
استراحت 10 دقیقه
افسانه شخصی (گاهی ما تصوری از خودمان در صورتی کلی یا حالتی جزیی داریم که برایمان واقعی شدن اش ناممکن یا بسیار دشوار می آید؛ مثل تصور کلی قطع رابطه با همه و از اول همه ی روابط را آغاز کردن، یا تصور جزیی بوسه بر لب یک دختر/ پسری که تازه با او آشنا شده ایم در کافه. داشتن این شکل افسانه های شخصی ممکن که از زیادی دشوار آمدن ناممکن نشان می دهند؛ ادامه ی حضور کودکی هستند با این تفاوت که در کودکی این ناممکن نماها برایمان به سادگی ممکن می شدند ولی حالا یکسره انگار ناممکن اند. بازیگرها با مروری بر خواست های ذهنی شان، افسانه های شخصی شان را یافتند. برخی حتی به یاد آوردند که چگونه از واقعی کردن بعضی از افسانه های شان، اتفاقات خوبی برایشان افتاده است. بعد از این به دایره نشستند به شکل دور سفره نشستن. حتی از خوراکی های که آورده شده بود بین خود پخش کردند و احساس یک خانواده را به وجود آورذند. تلقی کردند همه خواهر و برادرند و قرار شد که به هم افسانه های شخصی شان را بگویند. هر کس به خواهر یا برادر بغل دستی اش. بعد از این قرار شد که دیگر طرفین را خواهر یا برادر تصور نکنند و همه واقعیت خودشان باشند. و به هم بنگرند و افسانه ای در مورد هم بسازند؛ یعنی تصوری مثل موی طرف را کشیدن یا پیراهنش را جر دادن و یا با او خوابیدن یا هر چیزی دیگر. بدون اینکه بازیگرها به هم بگویند این افسانه ای که ساخته اند چیست ولی به شکل واقعی ساخت یک افسانه ی ممکن و در دسترس را تجربه کرده اند.)
تمرین پایانی (در تاریکی، ایستاده، مرور تمرینها. تصور اینکه بدن، ظرفی ست که از امحاء و احشاء خالی شده است و حالا تمرین ها را تبدیل به کلمه کردن و بدن خالی را با آن پر کردن. بدن را چون ظرفی پر از واژه کردن تا به چشم برسد. به چشم که رسید؛ چشم ها باز می شود. روشنایی! وقتی چشمها باز می شود حرکت می کنند و با نگاه کردن به بازیگرهای دیگر، تمرین را با کلماتی که از چشمها بیرون می زند به هم یادآوری می کنند.)
برای فردا (نوشتن تمرین امروز / آوردن یک کتاب مورد علاقه / نوشتن دلیل علاقه به این کتاب در چند کلمه)