تبليغاتX
AVAK theatr group

AVAK theatr group

گزارش تمرینات گروه تئاتر آواک

کاتارسیس و تهیای ارگاسم

در کلاس وقتی به بحث کاتارسیس رسیدیم گفتم یعنی تخلیه ی نفس. نفهمیدند. حق داشتند نفهمند. تئاتری نبودند که این واژه را بارها شنیده باشند و کاربرد واژه در جملات مختلف باعث شود به مرور دریابند این واژه ی یونانی در تئاتر و تراژدی به چه معناست. برایشان توضیح دادم که کاتارسیس به حالتی می گویند که انگاری قالب تهی کرده ای. حق داشتند ذهنشان به طرف ترسیدن برود. گفتم که نه، منظور این نیست. گفتم دیدن صانحه ای در لحظه چه حالتی در شما به وجود می آورد؟ گفتند: ترحم، همدردی، کمک، ترس و چیزای دیگر که هیچکدامشان کمک کننده نبودند چون ربط دقیقی به کاتارسیس یونانی (آن حادثه ای که بعد از اجرای تراژدی در مخاطب اتفاق می افتد) نداشتند. متوجه شدم برای انتقال معنای این واژه به مترادف های فیزیکی نیاز دارم. در لحظه، حادثه ی ارگاسم به ذهنم رسید. گفتم چیزی است شبیه آن تُهیا و تهی شدگی بعد از انزال و ارگاسم. نه چیزی در مغزت هست و نه به چیزی می اندیشی و نه احساسی داری. فقط تهی شدگی ست. تخلیه ی نفس اتفاق افتاده است. این حادثه فقط چند لحظه بعد از سکس ادامه دارد، کوتاه. ولی بعد از تراژدی تخلیه ی نفس یا کاتارسیس حادثه ی طولانی شده ی همان تُهیای ارگاسم است. به شکل معجزه آسایی همه فهمیدند از چه حرف می زنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 4:55  توسط آواکی  | 

نسخه ی تراژیک "کمدی چند ملکه و یک دلقک" نوشته ی مهیار طهماسبی

بعد از ۵ جلسه آمادگی بازیگری که برای اعضای گروه آواک گذاشتیم انتخاب بازیگران شروع شد. در همین حین مهیار طهماسبی مشغول نوشتن متنی بود که درباره ی داستانش حرف زده بودیم. در نهایت ۶ ملکه و یک دلقک و یک پدر دلقک فیکس شدند: "ملکه آسپازیا/ تارا یونس تبار" ، "ملکه کاترین/ مریم پاکذات" ، "ملکه کلئوپاترا/ فاطمه شمس" ، "ملکه الیزابت کریستینا/ سمیه شجاعی" ، "ملکه ارمینتروده/ شیوا خوش طینت" ، "ملکه هونوریا/ شیدا تقی پور" ، "پدر دلقک/ علیرضا سلیمانی" و "دلقک/ مهدی سقا(مهمان از گروه بیت)".

متن کامل شد و گروه در حال تمرین بود و هست. البته احسان ایاسه به عنوان دراماتورژ کمک های زیادی کرد تا اون موقع که قرار بود متن رو کمدی اجرا کنیم.

ولی...

حالا قراره بعد از بازبینی اول که کار تایید نشد یکسره کار رو تراژیک اجرا کنیم. تا چه شود!

جلسات تمرینی " چند ملکه و یک دلقک" از ۱۱/۱۰/۸۹ شروع شد و تا حالا ۱۷ جلسه تمرینی رو گذروندیم.

طراح و کار گردان: سعید پرسا

دستیار و برنامه ریز: طراوت رحیمی

منشی صحنه: وحید مهاجریان

مدیر تولید: بردیا بیژنی فر

مدیر صحنه: میثم امیرزاده

فعلاْ این پروژه تعطیل است تا اطلاع ثانوی

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 23:55  توسط آواکی  | 

نشستن در چاه(تاملی غیرساختاری بر نمایش چاه)

این نوشته تاملی ست غیرساختاری بر نمایش چاه؛ پرتاب شدن توسط حوزه ی گفتمانی که از لابه لای رفت و برگشت هایی که در نمایشنامه و نمایش چاه به متن های پیشین تاریخ می کنیم به وجود می آید. تلاش این متن در ترسیم تداعی ها و انتشار معانی کلیدواژه های این اثر است.
چاه، آشکار/پنهان کننده است. یوسف را پنهان می کند و راز را بیرون می کشد در تقابل با علی. این دو قطبی در ترکیب آشنای چاه زنخدان به قطب سومش نزدیک می شود و مفهوم مرعوب کننده ای به خود می گیرد: می بلعد! این مثلث خالق تراژدی نمایش چاه است! مثلثی که کاراکترهای اگرچه تنومند خود را در خود هضم می کند.
غیر چاه، که تمام قامت آمده،همه ی کلیدواژه ها در هیاتی دیگر در این متن حاضر شده اند.
مریم، سانتاماریا، کاراکتر آشنایی ست. مریم باکره، مادر عیسی، دچار تشویش انسانی می شود و در حکمی الهی و الهامی، آرامش می یابد. بی خبری اش منجر به ادامه ی تشویش نیست. به اعتماد و ایمان می رسد و سکوت می کند. سانتاماریا اساساً کاراکتر فکور قصه ها نیست. از تشویش انسانی به لطف اعتماد و ایمان به خدایش بیرون می آید. اینجاست که مریم نمایش چاه مرزش را با سانتاماریا عیان می کند. او باکره ایست که هنوز دغدغه اجتماعی در او دخول نکرده ست. و این دخول، با خلیل، انجام می شود. دغدغه ی اجتماعی آلتی ست که خلیل به وسیله ی آن به مریم تجاوز می کند. این معصومیت از دست رفته، در بی خبری، با این تجاوز هماهنگ می شود و حتی پشیمان است که چرا ازآن لذت نبرده. این مریم دیگر، توکل(اعتماد و ایمان و سپردن) را نمی فهمد. او تشویش اش را با فکر کردن حل می کند که چیزی جز نابودی به بار نمی آورد چون در فرآیند تجاوز و مماشات، به دغدغه ی انسانی اش رسیده است.
خلیل، ابراهیم خلیل، هم چون سانتاماریا نشانه توکل و ایمان است. او در تشویش و اضطراب به سر می برد که نهایاتاً به قدرت و اعتماد و ایمان این اضطرار از بین می رود. اما خلیل نمایش چاه به شک می افتد. هملت وار به بود و نبود و چگونگی این دو مشکوک می شود. بی خبری و شک، معجون در هم شکننده ی خلیل اند. این دو عنصری که ابراهیم خلیل از هر دو اش به لطف خدایش رها شد. اما اینجا فرآیند طبیعی فکر انسان حکومت می کند.
اما تشخیص در اینجا اتفاق می افتد که مریم و خلیل رو بروی هم اند. اگر این دو نشانه ی تاریخی در معنی همپوشانند چه انتظاری برای خلق درام هست در نبرد نشانه ای؟ ابراهیم و سانتاماریا اما تفاوتی دارند: یکی از زاییدنش دچار تشویش است و دیگری در کشتن آنچه فرزند می داند؛ یکی از میلاد و یکی از مرگ.
دو قطبی مریم/خلیل در برخورد با هملت/افلیا، زاویه ی دیگری در ترکیب به وجود می آورند: جنون! دیوانگی و زوال عقل در مقابل فکر و اندیشیدن، تعین اش در نمایش چاه، به شکل خارج شدن از طبیعت زیستی کاراکترها خودش را نشان می دهد. خلیلی که نماد مبارزه ست اعتراف می کند و مریمی که نماد عشق است برای دغدغه ای اجتماعی خود را می کشد.
دیگری/نیست انگاری: در این نمایش به خودکشی می رسیم؛ برای دیگری. نیست انگاری انگاری نمی تواند به دیگری برسد. اینجا چه اتفاقی برای این مفهوم افتاده است؟
در چاه، اما دو شکل نیست انگاری و ناامیدی به وجود می آید؛ دو شکل تخلیه شخصیتی. یکی از دیگری(خلیل که از اجتماع تخلیه می شود) و یکی از خود(مریم که به اجتماع می رسد) مایوس می شود. درک "دیگری" در این دو کاراکتر متفاوت است. خلیل، دیگری را جماعت می بیند و مریم دیگری را در خلیل. و زمانی که مریم به دیگری خلیل می رسد و خلیل به دیگری مریم، تراژدی رخ می دهد.
نوستالژیا در بستر بی خبری، تکان دهنده ترین تراژدی ای ست که می تواند اتفاق بفتد. این همان تراژدی ای ست که در نمایش چاه می افتد؛ با همه آشکار و پنهان کردن و بلعیدنش!

پ.ن: نویسنده ی نمایشنامه: علیرضا توانا
 کارگردان: سعید زین العابدینی
بازیگران: آرمان سلطان زاده / مریم پاکذات

مکان اجرا: خانه کوچک نمایش- فلسطین/انقلاب
زمان: تا 2 خرداد 1389 - 5:30 دقیقه
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 18:29  توسط آواکی  | 

نمایشنامه خوانی "مهمان ناخوانده"

نمایشنامه ی "مهمان ناخوانده"

نوشته ی امانوئل اشمیت ترجمه ی تینوش نظم جو

نقش ها:

زیگموند فروید(رحیم مولائیان)

آنا فروید(شیوا خوش طینت)

افسر نازی(مهدی گدازگر)

ناشناس(عباس ابوالحسنی)

 

دستیار: فرهاد حیدری

افکت و موزیک: مهیار طهماسبی

عکاس: فرهاد بابایی

طراح و کارگردان: سعید پرسا

 

تمریناتش شروع شده. منتظریم جناب نظم جو هم اجازه ی اجرا بفرمان. کار کردن با استاد نمایشم(ابوالحسنی) و پیشکسوت نقاشی(مولائیان) تجربه ی جالبیه. مولائیان ۲۳ ساله تئاتر کار نکرده ولی حیرت انگیزه تو بازی. ابوالحسنی ۲۳ ساله تئاتر کار می کنه و باعث افتخاره برام که دارم برای اولین بار استادمو کارگردانی می کنم. دو تا بازیگر دیگه(شیوا و مهدی) ۲۳ سالشونه. این ۲۳ ببینیم تا آخر چه قصه ای قراره درآد ازش!

تا خدا چه خواهد!

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 14:14  توسط آواکی  | 

گزارش روز دوم

گزارش روز دوم کارگاه

"تاثیر حوزه های زیستی بر رفتارهای بازیگرانه"

نوجوانی- گیاه سرمست- (همراه با موزیک "ترنس شمن" بازیگرها دانه ای شدند که در خاک کاشته شدند. جای آب، شراب بر دانه ریخته شد. دانه جوانه زد و از خاک بیرون آمد. مستانه چشم به جهان گشود. با همان انرزی تبدیل به انسان می شود. حالا او قدرت هر کاری را دارد. با پا کوبیدن می تواند زمین را به دو نیم قسمت کند. این کار را می کند. با بشکنی خورشیدی دیگر در طرف دیگر زمین پدیدار می کند. که می کند. با کف دست و پا، همه ی کوهها را هموار می کند. با این کار، همه ی انسانه ها که در خشکی بودند از بین می روند. با فوتی به دریاها و اقیانوس ها، موجودات آب ها را از بین می برد. شب را در انی به روز و روز را به شب تبدیل می کند. با کف دست به هم کوبیدنی، زمین را یکه می کند و دو نیم را به هم می چسباند. زمین هموار را بغل می کند. بر زمین دانه ریزی می کند. از خود دانه بر زمین می ریزد. از شراب خود به دانه ها می دهد. زمین تماماً سرسبز می شود با گیاهانی سرمست. به آسمان می رود و ماه را به کناری می اندازد و سیارات دیگری به منظومه ی شمسی اضافه می کند. اگر دو سیاره با هم درگیر شدند؛ هر دو را از منظومه بیرون می اندازد. او شروع می کند و می تواند دنیای دیگری بیافریند. توانایی خود را جور دیگری پی می گیرد. چشمان خود را از حدقه در می آورد. او می تواند با چشم ذهن و روح اش همه چیز را ببیند حتی بهتر از چشم سرش. از بالا همه چیز را چک می کند. منظومه را به حالت اولش بر می گرداند. خورشید دوم را حذف می کند. کوهها را بر می گرداند. شهرها و آدمها را بر می گرداند و... . به خانه اش می آید. به خلوت ترین نقطه ی خانه ش که جای دنج اوست پا می گذارد و آرام می گیرد.)

در خانه (به خانه می آییم. به آشپزخانه می رویم. آب می نوشیم. به جلوی تلویزیون می آییم و کانال ها را بالا و پایین می کنیم. برنامه ی مورد علاقه ی خود را پیدا می کنیم و می بینیم. از خارش سر و بوی بد بدنمان تصمیم می گیریم به حمام برویم و دوش بگیریم. به حمام می رویم. در حمام با خودمان شوخی می کنیم. موهای زائد را از بین می بریم. در آینه خودمان را دست می اندازیم یا قربان صدقه ی خودمان می رویم. از حمام بیرون می آییم. برای خودمان نوشیدنی آماده می کنیم و یله می دهیم بر مبل یا تخت اتاقمان. در ریلکسیشن بعد از حمام هستیم. که ناگهان زنگ در به صدا و کفرمام در می آید. با کلی غر بلند می شویم و لباس مناسبی می پوشیم. آیفون را که بر می داریم می بینیم محبوبمان دم در است و اصلاً منتظرش نبوده ایم. همه ی این ماجرا ها باید با فرض معماری واقعی خانه ی خودمان و محبوب واقعی مان انجام گیرد.)

کتاب محبوب/ کاراکتر محبوب (بازیگرها کتاب های محبوب شان را معرفی کردند؛ از بز زنگوله پا تا آژاکس و ویپاسانا. دلیل علاقه را هم در چند جمله ی کوتاه گفتند. بعد یک نفر یکهو انتخاب شد که در یک 40 ثانیه کلماتی به دیگران بگوید که زندگی شان را متحول کند. او باید همه ی توانایی ای که در تمرین های قبلی به دست آورده بود به کار می گرفت تا بتواند همه ی خود را به خدمت بگیرد و 40 ثانیه را هدر ندهد. او توانست و مهمترین جملاتی که می شد به هرکسی گفت را به بازیگرهای دیگر بگوید گفت"ما که نمی دونیم تا کی زنده ایم، اقلاً تا زمانی که زنده ایم به کاری که ازش لذت می بریم مشغول باشیم". بعد بازیگرها کاراکتر محبوب شان از کتابی که آورده بودند را در فیزیک خودشان حاضر کردند. با آن استایل راه رفتند، نشستند و رقصیدند. ضعف ها و بیماریها و آسیب های کاراکتر را بررسی کردند. قرار شد همه ی آن ضعف ها و کمبودها را مبنای توانایی و قدرت آن کاراکتر کنند. مثل بروسلی که از بزرگترین رزمی کار های هنگ کنگی بود ولی هیچ کوتاه بودن یک پایش از پای دیگر مانع این توانایی نشد که برعکس شد مایه ی قدرت و ویژگی اش. بعضی از کتاب ها و داستان ها دوباره نوشته شد.)

مرز/ تجاوز (بازیگرها به دو گروه دختر و پسر تقسیم شدند. قرار شد که پسرها بی که صدایی ازشان بیرون بیاید تصور کنند که حرفی را دارند در گوش دختری که در آن طرف اتاق در نظر گرفته اند می گویند و آن حرف اصلاً خوشایند آن دختر نیست و پسر این را می داند. دخترها هم احساس تجاوز به حریم خصوصی خود می کنند و واکنش نشان می دهند. تجاوز یک مسیر یک طرفه است و بازگشت ندارد. دیگر نمی شود به حالت قبل از تجاوز برگشت؛ مثل مرگ.)

درک گروهی (بازیگر ها به 4 دسته ی 7 نفری تقسیم می شوند. توپی را فرض می کنند که بین آنها دست به دست می شود. به شکل های مختلف، این توپ بین شان رد و بدل می شود. تا اینکه قرار می شود که توپ فرضی را به هوا پرتاپ کنند و هر که زودتر آن را گرفت آن را از آن خود کند.)

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389ساعت 17:56  توسط آواکی  | 

گزارش روز اول

گزارش روز اول کارگاه

"تاثیر حوزه های زیستی بر رفتارهای بازیگرانه"

رهایی و با همی (با موزیک ترنس، بازیگرها شروع به تحرک بدنی کردند. این تحرک نباید مثل رقص ملتزم به زیبایی و هارمونی می بود. تنها رها کردن همه ی نقاط بدن باید اتفاق می افتاد هماهنگ با موزیک؛ حتی اگر بدنمان بی ریخت به نظر می آمد. بعد از این کار، بازیگرها دو به دو رو به روی هم شدند و بعد پاها هارمونی پیدا کردند و بالاتنه هنوز بی ریخت بود. بعد از این هم کل بدن هارمونی پیدا کرد و رقص شد و فقط صورت بود که  مثل قبل مانده بود و حرکت های بد ریخت با موزیک انجام می داد. بعد از این بر صورت هم شروع به فریاد زدن و بعد بلند بلند شروع به خندیدن کردند.)

شناخت (دو شکل شناخت مثال زده شد. شناخت از سر "ساختن" و از سر "مصرف کردن"؛ مثلاً قهوه درست کردن/ نوشیدن. کسی که قهوه درست می کند شکل شناختش از قهوه متفاوت است با کسی که بنابر نوشیدن بسیار، قهوه ها را می شناسد و قهوه ی خوب و بد را از هم تمییز می دهد. بازیگر هم باید نسبتش را با بازیگری از همان اول معلوم کند که  آیا می خواهد درست کند یا مصرف کند. هیچ کدام بر دیگری برتری ندارد و هر کدام جایگاهی دارد. ولی این شکل ورکشاپ ها برای رسیدن به شناخت"درست کردنی" است.)

ترسیم کلی ورکشاپ (بدن ما متاثر از خیلی از چیزهاست: محل کارمان، جای خوابمان، طرز نشستنمان، سکسمان، آدم های مورد علاقه مان، شرایط فرهنگی و اخلاقی و سیاسی و دینی و... جامعه، اساطیر و ناخودآگاه جمعی و... . در این ورکشاپ سرچشمه های تاثیرها و سرکوب ها و موانع و بهره ها به کمک تمرین های عملی بررسی می شوند.)

 کودکی (بازیگرها دراز کشیدند و قرارمان شد که به یاد لحظات قبل از خواب که مروری بر خاطرات و لحظات گذشته می کنیم؛ کودکی مان را به یاد بیاوریم- کودکی قبل از به مدرسه رفتن-. که چه شکلی بودیم و چگونه راه می رفتیم و چه بازی ها و شیطنت هایی می کردیم. بازیگرها، چشم هاشان را بستند و کنار هم دراز کشیده، خاطراتشان را مرور کردند.)

استراحت 10دقیقه

تعریف خاطره ی کودکی (بازیگرها به دایره نشستند و هر یک  خاطره ای از کودکی اش گفت. قرار بر این شد که برای هر خاطره ای معنی سازی بر مبنای امروز انجام گیرد. مثال هم خاطره ای بود که برایشان تعریف کردم: بچه که بودم گوگرد سر چوب کبریت ها را می خوردم. این خاطره زیاد خاطره ی مهمی نیست و انگاری نمی تواند نقشی در آینده بازی کند. ولی حالا بخشی از آتیشی شدن یهویی یا هیجانی شدن بیخودم را می گذارم به حساب گوگردهایی که رفته به خورد خونم و حالا دارد آتش می گیرد. خاطرات خوبی بازیگرها تعریف کردند؛ چه خاطره ی خوش و شیطنت آمیز و چه خاطره ی جدی و کابوس وار.)

فیگوری از کودکی (قرارمان شد که هر یک از بازیگرها کاراکتری از کودکی را بازسازی کند. مثلاً کاراکتری از کارتونی یا عضوی از خانواده یا یکی از اسباب بازی هایی که در کودکی برایمان کاراکتر مخصوص به خود را داشته است و یا چیزها یا کسانی شبیه به این که در کودکی برایمان محبوب بوده اند.)

تنفس (بازیگرها ایستاده اند. دخترها یک سمت پلاتو و پسرها سوی دیگر پلاتو. قرار شد که هریک از یکی از آنطرفی ها را انتخاب کند برای سکس اما به روی خود نیاورد. یعنی هیچ کسی نباید بفهمد که چه کسی را انتخاب کرده است. بعد شروع می کنند به قدم زدن بین هم و این احساس سکسی و تصویر واقعی فردی که انتخاب کرده اند در ذهن بزرگتر می شود اما نباید به روی خودشان بیاورند. ناگهان باید فرد دیگری هم برایشان سکسی شود. یعنی در ذهن خود بازیگر دیگری که در پلاتو هست را انتخاب کنند. حالا بین تصویر نفر اول و دوم درگیری است. بالاخره نفر دوم در ذهن می ماند. لحظاتی با این فرد در ذهن می گذراند. نفر سوم هم در این میان انتخاب می شود. با آمدن نفر سوم به ذهن، نفر اول هم دوباره یادآوری می شود و هر سه نفر در ذهن بازیگر، خواستنی اند. اینجاست که همه می ایستند. و بازیگر، اینگونه نفر اول را تصور می کند که نفر اول می خواهد با او بخوابد. بازیگر با نفر می خوابد ولی ما هیچ حرکتی از او نمی بینیم جز حرکات غیرارادی و تنفس ناشی از تصور سکس. اینجاست که تنفس معنای متفاوتی می یابد و شکل مشخص و تنهای خود را نشان می دهد. بازیگر فقط با ابزار تنفس می رساند که در حال انجام چه کاری ست. بعد از این نفر دوم وارد می شود. با نفر اول درگیر می شود و او را خارج می کند. با بازیگر شروع به سکس می کند و ما از بازیگر جز تنفس نمی بینیم و نمی شنویم. نفر سوم وارد می شود. دونفر اول را می آورد و با آنها حرف می زند و نتیجه این می شود که 4 نفری با هم سکس می کنند و صدای تنفس تغییر می کند و به اوج می رسد.)

خلوت (به یک طرف پلاتو آمدم و همه ی بازیگرها در طرف دیگر ماندند. قرار بر حرکتی شد که در خلوت ترین جا انجام می شود. کاری که پیش دیگران انجام نمی دهیم؛ مثل خودارضائی یا گوزیدن یا جوش ران ترکاندن یا چیزهایی بسیار شبیه به اینها. من تماشاگر شدم و آنها انگاری در کنار هم باید برای من به عنوان تماشاگر آماده می شدند که خلوت ترین کار را انجام دهند. تا شروع کردند به انجام کار، یکی یکی را به سمتی که خودم بودم آوردم تا گروه بازیگرها دو قسمت شدند که روبروی هم در حال انجام کاری مخفیانه بودند مثل ور رفتن با خود  یا عرق خوردن و مشروب خوردن یا دست به دماغ کردن و لیس زدن فردی خیالی و نوازش دیگری و... یک گروه تماشاگر گروه دیگر شد و بالعکس.)

استراحت 10 دقیقه

افسانه شخصی (گاهی ما تصوری از خودمان در صورتی کلی یا حالتی جزیی داریم که برایمان واقعی شدن اش ناممکن یا بسیار دشوار می آید؛ مثل تصور کلی قطع رابطه با همه و از اول همه ی روابط را آغاز کردن، یا تصور جزیی بوسه بر لب یک دختر/ پسری که تازه با او آشنا شده ایم در کافه. داشتن این شکل افسانه های شخصی ممکن که از زیادی دشوار آمدن ناممکن  نشان می دهند؛ ادامه ی حضور کودکی هستند با این تفاوت که در کودکی این ناممکن نماها برایمان به سادگی ممکن می شدند ولی حالا یکسره انگار ناممکن اند. بازیگرها با مروری بر خواست های ذهنی شان، افسانه های شخصی شان را یافتند. برخی حتی به یاد آوردند که چگونه از واقعی کردن بعضی از افسانه های شان، اتفاقات خوبی برایشان افتاده است.  بعد از این به دایره نشستند به شکل دور سفره نشستن. حتی از خوراکی های که آورده شده بود بین خود پخش کردند و احساس یک خانواده را به وجود آورذند. تلقی کردند همه خواهر و برادرند و قرار شد که به هم افسانه های شخصی شان را بگویند. هر کس به خواهر یا برادر بغل دستی اش. بعد از این قرار شد که دیگر طرفین را خواهر یا برادر تصور نکنند و همه واقعیت خودشان باشند. و به هم بنگرند و افسانه ای در مورد هم بسازند؛ یعنی تصوری مثل موی طرف را کشیدن یا پیراهنش را جر دادن و یا با او خوابیدن یا هر چیزی دیگر. بدون اینکه بازیگرها به هم بگویند این افسانه ای که ساخته اند چیست ولی به شکل واقعی ساخت یک افسانه ی ممکن و در دسترس را تجربه کرده اند.)

تمرین پایانی (در تاریکی، ایستاده، مرور تمرینها. تصور اینکه بدن، ظرفی ست که از امحاء و احشاء خالی شده است و حالا تمرین ها را تبدیل به کلمه کردن و بدن خالی را با آن پر کردن. بدن را چون ظرفی پر از واژه کردن تا به چشم برسد. به چشم که رسید؛ چشم ها باز می شود. روشنایی! وقتی چشمها باز می شود حرکت می کنند و با نگاه کردن به بازیگرهای دیگر، تمرین را با کلماتی که از چشمها بیرون می زند به هم یادآوری می کنند.)

برای فردا (نوشتن تمرین امروز /   آوردن یک کتاب مورد علاقه / نوشتن دلیل علاقه به این کتاب در چند کلمه)

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389ساعت 17:54  توسط آواکی  | 

مقدمه ای برای ورکشاپ

کارگاه بازیگری با موضوعیت

"تاثیر حوزه های زیستی بر دریافت های بازیگرانه"

در طی زمان، بشر در شکل زندگی خود تغییراتی داده و این تغییرات در مناطق مختلف جغرافیایی گونه گون بوده است. غلبه ی سرمایه داری لیبرال و اخلاق مسیحی بر جامعه ی امریکا، شکلی از رفتار را به تدریج تولید کرده که نشانگر عدم امنیت به علاوه ی احساس گناه در همه ی شئونات زندگی بوده است. این مدل زیستی در بازیگرانی چون براندو و پاچینو به حد اعلای چهره شدن رسیده اند. یعنی از بازی این دو بازیگر و خیل بازیگران سیستماتیک و آکادمیک می شود پی به نفس جامعه امریکا برد. همینطور می شود از خونسردی فیزیکی اروپائیان شرقی و اخلاق لیبرالی ایشان بعد از پایان جنگ سرد و ختم سلطه ی شوروی بر آن مناطق و همینطور انقلاب صنعتی فرانسه و غلبه ی روشنفکران بر آن منطقه و همینطور پدیده ی فلسفه ی اروپایی با نگرش نو بر یافته های مارکس و خلق چپ نو(نومارکسیست ها) معجون بازیگری اروپایی با سردی مخصوص و در عین حال آزادی جنسی و البته الگوی تمام عیار روشنفکری را به وجود آورد. گاربو و بینوش مثال های خوبی برای این فرایندند. همینطور برای اشرافیت اصیل انگلیسی می شود جرمی آیرونز را مثال زد که بی گفت و گو نماینده ی تمام عیار فرهنگ زیستی بریتانیایی ست با چهره ی سرد، اشرافی، دانا و البته استعمارگر در صحنه.

همه ی اینها برای آغاز کردن مبحثی ست به عنوان بازیگری التقاتی که بیشتر دنیای بازیگری را گرفته و دیگر مرز مشخصی نمی شود بین فرهنگ ها گذاشت به علت تبادل جدی فرهنگها. دنیرو نشانه ی بزرگ این مدل بازیگری ست که می شود او را تلفیق درست امریکا و اروپا دانست. یعنی حفظ مناسب هر دو زیست در فیزیک و لحن بازی. و یا به عنوان تئوری به نتیجه رسیده، پروژه ی بازیگری بینافرهنگی جان مارتین و گروه چند ملیتی بروک و یوجینو باربا می تواند دلیلی متقن بر این فرآیند جدید باشد.

حالا، اما در اینجا مسئله در ابتدا شناخت حوزه ی زیستی خودمان است و بعد دریافتی از حوزه های دیگر و در انتها، درک تاثیر و تاثرات فیزیکی این حوزه ها بر بازیگر.

طرح بحث ها:

شناخت حوزه ی خصوصی خود و خانواده

شناخت حوزه ی عمومی جامعه

شناخت ساختار دینی و سیاسی و اقتصادی و فرهنگی

تاثر فیزیکی از محیط

تاثیر فیزیکی بر محیط

به نام او

-         رهایی و باهمی جمع(موزیک و ریلکسیشن داینامیک)

-         کار مورد علاقه در کودکی و نوجوانی و جوانی

-         بررسی کتاب های آورده شده توسط بازیگران(توضیح مختصر درباره ی کتاب مورد علاقه و کاراکتر مورد علاقه در کتاب)

-         جاهای مورد علاقه در خانه و جامعه و جهان(مثل آشپزخانه و تختخواب و اتاق پذیرایی و مسجد و مدرسه و دانشگاه و پاریس و لس آنجلس و...)

-         جاهای مورد استفاده ی هر روز و مستمر(سوپرمارکت و محل کار و دستشویی و ماشین و...)

-         غذای مورد علاقه و طعم جذاب(ایرانی و فرنگی و تند و شیرین و شور و...)

-         بازی مورد علاقه(ورزشی یا کودکانه و یا کامپیوتری)

-         رابطه های مورد علاقه و تنفر در پیرامون

-         تشریح فضای دینی و سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و امنیتی(جناح های سیاسی و چارت بندی حکومت و نهادهای غیردولتی و بازار و صنعت و تورم و اندیشه و مجلات و کتاب و روزنامه ها و تالارها و گالری ها و آموزشگاه ها و دانشگاه ها  و تاریخ و مذهب و ادیان و دراویش و موجودات ترس آور و نیروی انتظامی و سپاه و ارتش و وزارت اطلاعات و...)

-         الگوهای رفتاری(پژوهشی جسته گریخته بر ناخودآگاه جمعی ایرانی- این بررسی لزوماً بر مبنای آرکی تایپ هایی که یونگ معرفی می کند نیست و بیشتر بر ایران و ایرانی ها مکث می کند- مثل کیومرث و رستم و سهراب و سیاوش و پیامبران و ائمه و رهبران و...)

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389ساعت 17:52  توسط آواکی  | 

آشپزخانه/ کارگردان نوشت

روز تولدم این نمایشنامه تموم شد.

بازیگرا به سرعت انتخاب شدن(شاید تا فرداش تهش):

میعاد : آرمان سلطان زاده

مریم : مریم پاکذات

سهراب : رضا عظیمی راد

نازنین : طراوت رحیمی

ملیحه : فاطمه شمس

ولی هنوز هیچی قطعی نیست با اینکه تمرین شروع شده. منظورم اینه که ممکنه بازیگرا تغییر کنن.

دستیار اول: علی محمودی

دستیار دوم: میثم امیرزاده

منشی صحنه: شیدا تقی پور

ممکنه ار یه زمانی به همین زودی دستیار یکم نداشته باشم به دلایلی. حالا می گم بعداْ!

چون نمی شه این متن رو تو ایران به دلایلی اجرا کرد باید ازش فیلم بگیریم. حالا که اینطوره و قراره تو مدیوم سینما بررسی شه پس باید یه چیزایی بهش اضافه کنم...

خدایا شکرت!

 سعید پرسا


پ.ن: به دلایلی "نازنین" رو شیوا خوش طینت و "سهراب" رو خودم بازی می کنم. علی هم تو نسخه ی سینمایی نقش داره و شیدا هم منشی صحنه نیست. دستیار یکم هم میثمه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 17:3  توسط آواکی  | 

سلام.

کاری دیگر از ما !

اینبار کارگردانی می کنم نه بازی !

متنی به نام ((بله دقیقا واقعا درسته )) نوشته ی خودمه.برای جشنواره ی تئاتر دانشجویی ارسال کردیم خدا را شکر پذیرفته شد !

در حال حاضر داریم برای بازبینی آماده میشیم.

به امید خدا...                                                                             آرمان سلطان زاده

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 9:20  توسط آواکی  | 

فیلم بلند "الا یادش"

نویسنده و کارگردان: سیاوش مقیمیان

بازیگران: هومن سلطانی/ سارا بهرامی/ پانته آ میرفصیحی/ احمد هاشمی/ مینا عنایت زاده/ سیاوش مقیمیان ...و بهاره مصدقیان

تصویربردار: کاوه داوودمندی

تدوین: سارا آهنی

منشی صحنه: بهاره مصدقیان

صدابردار: علی قاسمی

طراح صحنه و لباس: سحر ابر

عکس: مرضیه بدرقه/ هادی آموزگار

تهیه کنندگان: سیاوش مقیمیان/ کاوه داوود مندی

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 17:8  توسط آواکی  | 

اولین تجربه

سلام

من شيوا خوش طينت هستم.

عضوي از گروه آواك . قبلا در مورد كارگرداني سعيد پرسا خيلي شنيده بودم اما با سعيد كار نكره بودم. اما نمايش جعبه ي ضيافت باعث شد هم با سيستم كار سعيد آشنا شم هم از اطلاعات اون استفاده كنم. من دانشجو هستم و ممكن وقت نكنم همه كتاباي دور برم رو بخونم ( البته من تو خوندن يه خورده تنبل بودم ) اما سعيد وقتي توي تمرين ها از يه مبحثي توي يه كتاب صحبت مي كرد طوري توضيح ميداد كه انگار اون فصل از كتاب رو كامل خوندي . من عادت ندارم از كسي تعريف كنم چ.ن فكر مي كنم تعريف از يه نفر باعث ميشه طرف ناخودآگاه تا يه جايي درجا بزنه. اما در مورد سعيد صادقانه بگم افتخاري بود. درسته كه ما دوره بازيگري رو مي گذرونيم اما بايد تمام اطلاعاتي كه تئي كلاس ياد ميگيريم رو توي عمل ببينيم تا ملموس تر باشه. تجربه يه چيز ديگست و خوش حالم كه اولين تجربم با گروه آواك بود. طي اين تمرين ها خيلي چيز ها براي رسيدن به نقش ياد گرفتم كه چند تاش رو مي نويسم

1.    داشتن رهاي توي بازي و كنار گذاشتن خجالت تا حدي  اما سر اجرا باز هم اونطوری که میتونستم باشم نبودم.( با تشكر از سعيد . دلم براش سوخت بي چاره خيلي به آب و آتيش زد.)  

2.   نوشتن مطالب كوتاه در حد يكي دو جمله از زبان و ديدگاه نقش ( با تشكر از ميلاد)

3.    درست كردن يك دفترچه ي خاطرات براي نقش ( با تشكر از خودم )

الآن که تمرینات تموم شده خیلی حوصلم سر رفته.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 12:5  توسط آواکی  | 

از منظر مخاطب های نمایش "جعبه ی ضیافت"

محمد شجاعی(نویسنده و کارگردان و بازیگر):

چیزهائی در زندگی هست که هرگز فراموشمان نمی شود . دوستشان داریم و از به یاد آوردنشان لذّت می بریم . صحنه هائی از یک فیلم ، قطعه ای از یک موسیقی ، خاطراتی از یک ملاقات و ... ، شاید به این دلیل که مستقیم با احساساتمان در می آمیزند . و این دقیقاً اتّفاقی است که در جعبه ی ضیافت می افتد . بی تردید یکی از مهّم ترین ویژگی های جعبه ی ضیافت ، استفاده ی دقیق و هوشمندانه از عنصر مخاطب است . مخاطب (مهمان) ، در روند اجرای این نمایش نقشی اساسی بر عهده دارد ، تا جائی که برخی از مایه های اجرا تنها از طریق او سنجیده می شود .

می دانیم که اساس یک اجرای موفّق بر پایه ی برقراری ارتباط درست با مخاطب است و این عنصر مهّم ، در اجرای این نمایش به کلیدی ترین بخش اجرا بدل شده است . چرا که با حضور هر یک از میهمانان ، اجرا رنگی تازه به خود می گیرد.

تصوّر کنید ؛ تماسی با شما گرفته می شود و ازتان دعوت می کنند تا در ضیافتی شرکت کنید که یکّه میهمانش شمائید . در بدو ورودتان ، میزبانان خیره به شمایند ، بدون کوچک ترین حرکتی . چشم در چشمتان منتظرند تا به اشاره یا صدائی از جانب شما ، ازتان پذیرائی کنند ؛ هر طور که بخواهید . در واقع شما با برنامه ی خودتان میهمانی را پیش می برید و نه لزوماً برنامه ی میزبانان . ارزشی که برای شما قائل می شوند یعنی اینکه با ضیافتی طرف هستید که" یک چیزی اش " می شود . در نمایشی که مخاطب چگونگی و شکلِ خروجی اثر را تعیین می کند ، اجرا (در این مورد به خصوص اجرای بازیگران و نه حتّی اجرایِ اثر کارگردان) از اجزای مهّم این روند به حساب می آیند . چرا که توانائی هر یک از آنان تاثیر مستقیمی بر میزان کیفی اثر دارد که هم البتّه می تواند بدل به تجربه ای ناب برای مخاطب گردد.

ویژگی بارز جعبه ی ضیافت ، تماشائی بودن اش است . همان چیزی که غربی ها به آن می گویند " اسپکتکل " . مفهوم نمایش چنان آشکار و صریح است که اندک سردیِ وجوه شعاری و کلیشه ایِ موجود در کلام و            بازی – روایتِ بعضی از بازیگران به چشم نمی آید . انتخاب درست کاراکترهای نمایش از هملتِ شکسپیر تا نینا یِ چخوف توسط کارگردان از میان بی نهایت کاراکتر موجود در ادبیات دراماتیک جهان و ارجاعاتی که او با این انتخابها به جهان زیستیِ ما و رجوع به جلوه های تاریخیِ " جبّاریت " و" زورمداری " می دهد تصاویری مقابل چشم مخاطب می سازند که می رود تا به تجربه ای تکان دهنده تبدیل شود که قطعاً با اندکی تامل بر اجرای مبتنی بر پیش بینی های گسترده ترِ رفتاریِ مخاطب این امر میسّر خواهد شد . امّا سخنم بدین معنا نیست تا اعتراف نکنم که جعبه ی ضیافت در خاطره ی نمایشی من گوشه ای را به خود اختصاص داده است .

حسن شیردل(نویسنده ی داستان):

در "جعبه ی ضیافت"، یک ضیافت کامل را می شد دید و خواند و حس کرد. سعید پرسا سالهاست بی نظیر است. او را با ایده های تازه می شناختیم ولی ایده های تازه همیشه سخت اجرا می شود.

مثل آب، مثل لغزیدن مروارید، در جعبه ی ضیافت، همه چیز لذت بخش بود چون تئاتر بود و چون سعید پرسا و گروه آواک آن را ساخته بودند و سخت اجرا نشد.

من فقط یک تماشاگر آن بودم.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: نوشته های دیگر مخاطبین در پست های بعد!                                            

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 10:43  توسط آواکی  | 

کلافگی مقطعی !

 

سلام. من آرمان سلطان زاده هستم. من یک آواکیم! مدتیه از حرفه ام (بازیگری) کلافه ام . تو کار آخر    ( جعبه ی ضیافت ) اونجور که باید نبودم یعنی خوب نبودم. خیلی بده که دست و دلت به کار نره،به هیچ کاری. نمیدونم چه مرگمه ولی میدونم که اینطور نمیمونه به هر حال وقتی تو یک گروه خلاق باشی مسلما" از پا نمی افتی من هنوز خوشحالم من هنوز انرژی دارم من هنوز جا دارم هنوز هزاران هزار پیک شراب شیراز جا دارم! درسته پولی در بساط نداریم درسته (مثلا") مشهور نیستیم اما وقتی لیست کارهامون رو میبینم (ساده بگم)عشق میکنم . خجالت داره اگه که ساکت باشیم خجالت داره اگه که ثابت باشیم !

ای کاش که اهلش نبودیم،ای کاش که اهلش نبودیم.آخر گاهی این شراب شیراز سر درد ایجاد میکنه (گاهی) مقصر منم که اهل زیاد نوشیدنم .

 

منتظر کارهای بعدیه گروهمون (آواک) هستم... 

                                                                           آرمان   

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 16:56  توسط آواکی  | 

اجرای جعبه ی ضیافت( نمایشی اینتراکتیو_تعاملی_)

5 و 6 شهریور 1388

هر اجرا با یک تماشاگر انجام شد. در دو روز 8 اجرا داشتیم. کاراکترهای حاضر در این اجراها هملت، چن چی، گوگو، دی دی، کامیلو اورسینو، بئاتریچه، نینا، افلیا و ژکوستا بودند.

تماشاگرها هم به ترتیب: روز اول: حسین شریفی(شاعر و عکاس)، عباس ابوالحسنی(بازیگر و کارگردان و مدرس بازیگری)، محمد شجاعی(نویسنده و کارگردان و بازیگر)و علی دنیوی(نویسنده و کارگردان رادیو) روز دوم: مهیار طهماسبی(نویسنده و کارگردان و شاعر)، محمد گلشنی(هنرمند معرق و شاعر)، حسن شیردل(داستان نویس)و عارف قنبرنیاء( شاعر و نویسنده).

بازیگران: آرمان سلطان زاده/ علی محمودی چوبی/ رضا عظیمی/ علیرضا سلیمانی/ میلاد میرزایی/ فاطمه شمس/ شیدا تقی پور/ شیوا خوش طینت/ مریم پاکذات.

دستیار کارگردان: محبوبه تندست

منشی صحنه: طراوت رحیمی

طراح و کارگردان: سعید پرسااجرا در کافه کلبه در 2 روز و با حضور 8 مهمان برگزار شد


+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 2:45  توسط آواکی  | 

بازیگر نوشت (چن چی) 3

21 / 5 / 88

جلسه ی سوم

امروز من ( علی محمودی ) با 20 دقیقه تاخیر به تمرین رسیدم. وقتی رسیدم بچه ها در حال نرمش کردن بودند. من نیز شروع به نرمش با آنها کردم.

بعد سعید به بچه ها گفت که با موسیقی ای که پخش می شود برقصند و در هنگام رقص به کاراکتر خود فکر کنند. بازیگران باید بفهمند که رقص کاراکترشان چیست!

پس سعید به بچه ها گفت که با 10 شماره مست شوید. در این تمرین، من تا حدی توانستم به نوع رقص و رفتار نقشم پی ببرم. بعد از 10 شماره، سعید به بچه ها گفت به حالت عادی برگردید.

پس سعید به بچه ها گفت که نقش خود را بنابه آنچه که نوشتند روایت کنند.

من وقتی نقش خود را روایت می کردم به چیزهای تازه ای از آن پی بردم. همچنین صحبتی که سعید بعد از روایت من کرد باعث شد تا به چیزهای تازه تری برسم. امیدوارم با این دردی که در بدنم وجود دارد نقشم را خوب و درست بیان کنم.

امروز من چیزهای تازه ای یاد گرفتم.

(خواستن توانستن است!)


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 14:37  توسط آواکی  | 

بازیگرنوشت(ولادمیر)3

۲۶/۵/۸۸

دوشنبه ساعت ۹ تمرین شروع شد.

طبق روال، گرم کردن، نرمش، رقص عربی بهمراه موسیقی.

بعد از اون موسیقی عوض شد و بچه ها شروع به رقص دلخواه خودشون کردند. در حالت رقص فکر کردن روی شیوه رقص رو از ذهن خودمون حذف کردیم. یعنی بدن رو در اختیار موسیقی قرار دادیم.
مرحله بعدی کار زمانی بود که گروه های نمایشنامه ها از هم جدا شدند.( هملت و افیلیا و هوراشیو)
(ولادمیر و استراگون)(ادیپ و ژاکوست)(بیتریچه و چنچی و کامیلو) هر یک از این گروه ها در گوشه ای خلوت می کردند و در برابر شخصیت های مقابلشون می رقصیدند. این رقص نمادی از ساختار شخصیت مقابل آنها بود. بعنوان مسال ولادمیر کاراکتر استراگون را وارد رقص خود می کرد و به استراگون نشان می داد. هرچند حرکات رقص از دید سایرین و حتی کاراکتر مقابل که شما در حال نمایش شخصیت او در غالب رقص هستید از این حرکات چیزی متوجه نشود.
در گیرودار این تمرین، کاراکتر نینا(مرغ دریایی) با حرکات موزون و رقص مخصوص خود بین بازیگران قرار می گرفت و توجه آنها را به خود جلب می کرد.

تمرین بعدی روایت متن برای شخص فرضی بود. همه همزمان شروع به روایت برای شخص فرضی مقابل خود شدند.
سعید یکی یکی کاراکترها را به پشت میز خود دعوت می کرد و کاراکترها روایت خود را در قالب فضای پشت میزی کافه برای سعید تعریف می کردند.

ساعت ۱۲ شد و سعید گفت: سه شنبه تمرین نداریم. روایت های خودتونو کامل کنید و برای من بنویسید.

۲۶/۵/۸۸ ساعت ۱۱:۴۰ ولادمیر
(علیرضا سلیمانی)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 11:41  توسط آواکی  | 

بازیگر نوشت(ولادمیر)2

۲۵/۵/۸۸

یکشنبه ساعت ۹ تمرین شروع شد.

گرم کردن بدن، نرمش، رقص عربی.

امروز سعید برامون صحبت کرد. در مورد سوال های هسته ای و بنیادی کاراکترهامون. و بچه ها بعد از فکر کردن این مسایل رو به روایت هاشون وارد کردند. و قرار شد تا جلسه بعدی در موردش تحقیق کنیم. سعید منابعی رو برای تحقیق به ما پیشنهاد کرد که من این منابع رو براتون میزارم.

اراده به دانستن (میشل فوکو)
نظم گفتار (میشل فوکو)
اخلاق (آلن بدیو)
ادراک شر (آلن بدیو)
این اندام که جنسی نیست (لوس ایریگاری) مقاله

۲۵/۵/۸۸  ساعت ۱:۴۵ ولادمیر
(علیرضا سلیمانی)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 1:45  توسط آواکی  | 

بازیگر نوشت (ولادمیر)1

24 / 5 / 88

ساعت 9 تمرین شروع شد.

ما تمرین خودمونو با نرمش شروع کردیم و کم کم رقص عربی رو هم به اون اضافه کردیم.
بعد از اون میمیک و تنفس رو رو شروع کردیم. همراه با بالا بردن دست نفس رو به داخل بدن هدایت می کردیم و با رها کردن دست نفس رو خارج می کریم. همین عمل رو با پا انجام دادیم.

حالا تمرین ستون فقرات رو پیشرفته تر کردیم. روی ستون فقرات تمرکز کردیم و ستون فقرات رو از پایین و بالا ادامه دادیم و تمام اضای بدن رو به استثنای چشم حذف کردیم. حالا ما تبدیل شده بودیم به یک ستون فقرات بلند با دو چشم.

دو به دو مقابل همبازی های خودمون ایستادیم و با همان وضعیت با استفاده از چشم ها یک پل حسی به هم وارد کردیم که ستون فقرات رو قرص می کرد.

دوباره به حالت عادی برگشتیم . و مقابل هم قرار گرفتیم. ولادمیر و گوگو - هملت و افیلیا - ژاکوست و ادیپ ...
و سعی کردیم با نگاه کردن در چشم شخصیت مقابل احساس عشق رو برانگیخته کنیم. دستها رو از پشت به هم قلاب کردیم و با بروز حس فیزیکی جلوگیری کردیم.

مرحله بعدی کار تهی کردن بدن با گفتن اسم خودمون و پر کردن جسم خالی شخصیت مقابل با گفتن اسم خودش بود. استراگون مقابل من بود ما ابتدا اسم خودمونو می گفتیم تا از داخل تهی بشیم. بعد از اون بدن تهی شخصیت مقابلمونو با بردن اسمش پر می کردیم.

در قسمت سوم این تمرین اسم طرف مقابل رو با عشق تکرار می کردیم و این حس رو بعد از مدتی به تنفر و دشنام تغییر می دادیم.

همگی شروع به حرکت کردن کردیم و به هرکسی می رسیدیم اسمشو با تنفر صدا می زدیم.

آروم شدیم و یکی یکی شروع کردیم به گفتن روایت های خودمون. عده ای خوب این کار رو انجام دادن و عده ای بد.(من جزو بدها بودم).

تمرین بعدی ایجاد فضاسازی برای نینا (شخصیت مرغ دریایی) بود. پسرها پیشنهاد دادن که نینا نقش زنی رو داشته باشه که با برادر شوهر خود رابطه برقرار می کند. و دخترها گفتند که نینا نقش منجی استراگون و ولادمیر را در نمایش (در انتظار گودو) را اتود بزنه. البته این تصمیم گیری در قالب نظر شخصی بچه ها نبود بلکه همه به جای شخصیت هاشون نظر می دادن.
اتود ها زده شد و با اضافه شدن شخصیت ها ادامه پیدا کرد.

ساعت 12 شد و سعید گفت:

خوب...خسته نباشید.


88/5/24 ساعت1:30 ولادمیر

(علیرضا سلیمانی)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 13:41  توسط آواکی  | 

بازیگرنوشت (چن چی) 2

19 / 5 / 88
امروز ساعت 9 تمرین رو آغاز کردیم.

ابتدا ما نرمش کردیم. در عین نرمش من به خاطر درد پا و کمر از دویدن منحرف شدم و در گوشه ای به ادامه ی تمرین پرداختم.

بعد هر یک از بازیگران دو به دو روبه روی هم ایستادند و طبق دستور سعید تمرین را آغاز کردند: ابتدا قفسه ی سینه و کتف ها توپ کوچکی را به طرف هم پرتاب کنند. این تمرین به من کمک کرد تا بدن خود را با ریتم موسیقی هماهنگ کنم. در این تمرین به چگونگی حرکت بدن با یک نفر دیگر دیگر کمکم کرد.

تمرین آینه: در این تمرین من باید حرکت یار مقابلم را تکرار کنم. این تمرین به تمرکز و دیدن خوب کمک می کند. در این تمرین به این پی بردم که در میمیک صورت و حرکات بدن ضعیف می باشم و باید بیشتر کار کنم.

تمرین بوکس: این تمرین برای انعطاف پذیری بدن می باشد. در این تمرین باز هم دو به دو روبروی هم قرار گرفتند و به طرف هم ضربه وارد می کردیم. بعد از خوردن ضربه آن قسمت از بدن بر اثر ضربه عکس العمل نشان می داد. من در این تمرین پاسخ خوبی نتوانستم بدهم. چون بدنم بر اثر درد نتوانست امروز درست کار کند در این تمرین.

پرتاب پرتاب صدا: این تمرین مثل تمرین بوکس می باشد طوری که در حالت سکون قرار می گیریم و هیچ حرکتی نمی کنیم پس طرف مقابل با گفتن نام نقشش به یار مقابلش ضربه می زند و کسی که صدا را می شنود عکس العمل نشان می دهد. در این تمرین باید خوب ببینیم و خوب بشنویم. تا بتوانیم عکس العمل درست را انجام دهیم. این تمرین مانند ضربه در ورزشهای رزمی می باشد.

پس به فرمان کارگردان هریم از بازیگران در خلوت شخصی نقش با موزیک برقصند و بعد هرکدام نقش خود را روایت کنیم.

در روایت کردن نقش من نتوانستم آن را درست بیان کنم. و این به درک ناکامل من از متن و نقش(چن چی) بر می گردد.

پس همین کار را دو به دو انجام دادیم. که من با میلاد این تمرین را انجام دادم. این تمرین به این خاطر انجام شد تا روایتگری را خوب درک کنیم.

در آخر تمرین پانتومیم:

در این تمرین هر یک از بچه ها نقش شان را به صورت پانتومیم روایت می کنند. در این تمرین من به ضعف خودم در پانتومیم و روایت نقشم پی بردم.

امروز من چیزهای زیادی یاد گرفتم.

امیدورارم بتوانم با دردی که دارم کارم را درست انجام دهم.

علی محمودی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 18:34  توسط آواکی  | 

بازیگر نوشت ( چن چی ) 1

جلسه ی اول 18 / 5 / 88

من (علی محمودی) با 20 دقیقه تاخیر به اولین تمرین این نمایش رسیدم.

در همان ابتدا سعید(کارگردان) از من خواست که اگر در جایی از تمرین به بدنم فشار بیش از حد می آید آن تمرین را انجام ندهم.

تمرینهای ما:

ابتدا راه رفتیم و بعد سعید(کارگردان) تمرین تنفس را در عین راه رفتن به بچه ها گفت.

پس سعید به بچه ها گفت که ستون فقرات خود را بالا تنه به بالا امتداد دهند، طوری که ستون فقرات تا آسمان برسد و پس نیز از لگن به پایین امتداد دهند و انگار در زمین قرار دارد. این تمرین خوبی بود برای شناخت بدن خودم و شناخت تک تک مهره های ستون فقراتم برای بار دوم در کار بازیگری. چون من بعد از یک سال دوری از تئاتر و بازیگری امروز به چیزهای تازه ای دست یافتم.

برایم لذت بخش بود که با ستون فقرات صاف و طولانی راه می رفتم. من تلو تلو خوردن ستون فقرات را وقتی که می ایستادم حس می کردم و احساس می کردم که الان ممکن است مرا به زمین بیاندازد. تمرین گفتن دیالوگ ها بعد از پایان تمرین بدن بسیار خوب بود. گفتن اسم و رساندن آن به تمام اعضای بدن برایم آرامش بخش بود و شخصیت را در وجودم احساس می کردم هرچند خام و ضعیف ولی زیبا بود. دستان چن چی برایم زیبا و جالب بودو... .

تمرین شخصی نقش:

در این تمرین شخصیتها در خلوت خود باید کارهای عادی خود را انجام دهند.

این تمرین از بهترین ها برای رسیدن به نقش است. که من در این تمرین به چیزهای تازه ای از رفتارهای نقشم (چن چی) و نگرش او نسبت به جامعه ی اطرافش پی بردم.

دیدن اعضای بدن در آینه، و این که عیب ها و حسن های خود را در آینه پیدا کنیم برای نقش چن چی به من کمک کرد تا بدن نقش را به طور کامل بشناسم تا بتوانم در تمرین های بعدی آن را در اختیار خود بگیرم.

تمرین های خوبی انجام شدو من امیدوارم با دردی که در بدنم هست بتوانم به این تمرین ها پاسخ درست و خوبی دهم.

امروز چیزهای تازه ای یاد گرفتم.

علی محمودی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 15:13  توسط آواکی  |